تبليغاتX
گلپونه




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


گلپونه


بوسه یعنی وصل شیرین دو لب
بوسه یعنی خلسه* در اعماق شب
بوسه یعنی مستی از مشروب عشق
بوسه یعنی آتش و گرمای تب
بوسه یعنی لذت از دلدادگی
لذت از دیوانگی لذت ز شب
بوسه یعنی حس طعم خوب عشق
طعم شیرینی به رنگ سادگی
بوسه آغازی برای ما شدن
لحظه‏ای با دلبری تنها شدن
بوسه سرفصل کتاب عاشقی
بوسه رمز وارد دلها شدن
بوسه آتش می‏زند بر جسم و جان
بوسه یعنی عشق من با من بمان
شرم در دلدادگی بی‏معنی است
بوسه بر می‏دارد این شرم از میان
طعم شیرین عسل از بوسه است
پاسخ هر بوسه‏ای یک بوسه است
بهترین هدیه پس از یک انتظار
بشنوید از من فقط یک بوسه است
بوسه را تکرار می‏باید نمود
بوسه یعنی عشق و آواز و سرود
بوسه یعنی وصل جان‏ها از دو لب
بوسه یعنی پر زدن یعنی صعود.
بوسه یعنی شادی و شور و نشاط
بوسه یعنی عشق خالی از گناه
بوسه یعنی قلب تو از آنه من
بوسه یعنی تو همیشه ماله من

????? ??? ?? چهارشنبه 20 آبان1388???? 3:35 PM ???? نگار| |

چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره .
رنگ چشاش آبی بود .
رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…
وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم
مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .
دوستش داشتم .
لباش همیشه سرخ بود .
مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه …
وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع میشد.
دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .
دیوونم کرده بود .
اونم دیوونه بود .
مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد .
دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم .
می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه .
اونوقت دور لباش هم قرمز می شد .
بعد می خندید . می خندید و…
منم اشک تو چشام جمع میشد .
صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت .
قدش یه کم از من کوتاه تر بود .
وقتی می خواست بوسش کنم ٫
چشماشو میبست ٫
سرشو بالا می گرفت ٫
لباشو غنچه می کرد ٫
دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند .
من نگاش می کردم .
اونقدر نگاش می کردم تا چشاشو باز می کرد .
تا می خواست لباشو باز کنه و حرفی بزنه ٫
لبامو می ذاشتم روی لبش .
دوست داشت لباشو گاز بگیرم .
من دلم نمیومد .
اون لبامو گاز می گرفت .
چشاش مثل یه چشمه زلال بود ٫صاف و ساده …
وقتی در گوشش آروم زمزمه می کردم : دوستت دارم ٫
نخودی می خندید  .
شبا سرشو می ذاشت رو سینمو صدای قلبمو گوش می داد .
من هم موهاشو نوازش میکردم .
عطر موهاش هیچوقت از یادم نمیره .
دوست داشت وقتی بغلش می کردم فشارش بدم ٫
لباشو می ذاشت روی بازوم و می مکید٫
جاش که قرمز می شد می گفت :
هر وقت دلت برام تنگ شد٫ اینجا رو بوس کن .
منم روزی صد بار بازومو بوس می کردم .
تا یک هفته جاش می موند .
معاشقه من و اون همیشه طولانی بود .
تموم زندگیمون معاشقه بود .
همیشه بعد از اینکه کلی برام میرقصید و خسته می شد ٫
میومد و روی پام میشست .
دستمو می گرفت و می ذاشت روی قلبش ٫
می گفت : میدونی قلبم چی می گه ؟
می گفتم : نه
می گفت : میگه لاو لاو ٫ لاو لاو …
بعد می خندید . می خندید ….
منم اشک تو چشام جمع می شد .
اندامش اونقدر متناسب بود که هر دختری حسرتشو بخوره .
مثل مجسمه مرمر ونوس .
تا نزدیکش می شدم از دستم فرار می کرد .
مثل بچه ها .
قایم می شد ٫ جیغ می زد ٫ می پرید ٫ می خندید …
وقتی می گرفتمش گازم می گرفت .
بعد یهو آروم می شد .
به چشام نگاه می کرد .
اصلا حالی به حالیم می کرد .
دیوونه دیوونه …
بیشتر شبا تا صبح بیدار بودم .
نمی خواستم این فرصت ها رو از دست بدم .
می خواستم فقط نگاش کنم .
هیچ چیزبرام مهم نبود .
فقط اون …
من می دونستم (( بهار )) سرطان داره .
خودش نمی دونست .
نمی خواستم شادیشو ازش بگیرم .
تا اینکه بلاخره بعد از یکسال سرطان علایم خودشو نشون داد .
بهار پژمرد .
هیچکس حال منو نمی فهمید .
دو هفته کنارش بودم و اشک می ریختم .
یه روز صبح از خواب بیدار شد ٫
دستموگرفت ٫
آروم برد روی قلبش ٫
گفت : می دونی قلبم چی می گه؟
بعد چشاشو بست.
تنش سرد بود .
دستمو روی سینه اش فشار دادم .
هیچ تپشی نبود .
داد زدم : خدا …
بهارمرده بود .
من هیچی نفهمیدم .
ولو شدم رو زمین .
هیچی نفهمیدم .
هیچکس نمی فهمه من چی میگم .
هنوز صدای خنده هاش تو گوشم می پیچه ٫
هنوزم اشک توی چشام جمع می شه ٫
هنوزم دیوونه ام.

????? ??? ?? سه شنبه 21 مهر1388???? 11:35 AM ???? نگار| |

بر سنگ قبر من بنویسید خسته بود
اهل زمین نبود نمازش شکسته بود
برسنگ قبر من بنویسید شیشه بود
تنها از این نظر که سراپا شکسته بود
بر سنگ قبر من بنویسید پاک بود
چشمان او که دائماً از اشک شسته بود
بر سنگ قبر من بنویسید این درخت
عمری برای هر تبر و تیشه دسته بود
بر سنگ قبر من بنویسید کل عمر
پشت دری که باز نمی شد نشسته بود

خیلی اینو دوست داشتم واسم نظر دادنش گفتم شاید وقت نکنید برید تو نظرام همینجا بخونید
????? ??? ?? شنبه 18 مهر1388???? 5:8 PM ???? نگار| |

روی قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت
                                                                      زير باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت
چه تفاوت که چه خورده است غم دل يا سم
                                                                        آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت
روز ميلاد  ، همان روز که عاشق شده بود
                                                                        مرگ با لحظه ی ميلاد برابر شد و رفت
او کسی بود که از غرق شدن می ترسيد
                                                                        عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت
هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد
                                                                    دختری ساده که يک روز کبوتر شد و رفت

 

????? ??? ?? چهارشنبه 11 شهریور1388???? 6:25 PM ???? نگار| |

"خسته شدم"

من از هجوم تنهایی خسته شدم

از این سوال:کی میایی؟خسته شدم

دلم گرفته از تمام حجم قفس

از این همه میله های کزایی خسته شدم

تو گفته بودی همیشه کنار منی

از التهاب نگاه خیالی خسته شدم

صدای تو را لحظه به لحظه می شنوم

و از عذاب اینکه کجایی خسته شدم

گلم بیا کمی فاصله ها را کم کن

که ازتمام خسته شدن ها خسته شدم

اگه بشه اسمشو گذاشت شعر ولی این مال همه کسمه

برام نظر بذازید بگید کجاش خوب نیست خوشحال میشم

 

 

????? ??? ?? سه شنبه 10 شهریور1388???? 0:27 AM ???? نگار| |

 

باتو بودن, هميشه پر معناست

بي تو روحم گرفته وتنهاست

با تو يك كاسه ي آب ,درياست

بي تو دردم به وسعت صحراست

با تو آسان هزار كار خطير

باتو ممكن جهاد با تقدير

بي نو,با غم , برهنه همچوكوير

باتو يك غنچه,دشتي از گلهاست

 

 

????? ??? ?? سه شنبه 3 شهریور1388???? 9:29 PM ???? نگار| |

رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهي بجز گريز برايم نمانده بود

اين عشق آتشين پر از درد بي اميد

در وادي گناه و جنونم كشانده بود

 

رفتم كه داغ بوسه ي پر حسرت ترا

با اشكهاي ديده زلب شستشو دهم

رفتم كه ناتمام بمانم در اين سرود

رفتم كه با نگفته به خود آبرو دهم

 

رفتم مگومگوكه چرا رفت ننگ بود

عشق من و نياز تو وسوز وساز ما

از پرده ي خموشي وظلمتچو نور صبح

بيرون فتاده بود به يكباره راز ما

 

رفتم كه گم شوم چو يكي قطره اشك گرم

در لابه لاي دامن شبرنگ زندگي

رفتمكه در سياهي يك گور بي نشان

فارغ شوم زكشمكش وجنگ زندگي

 

من از دو چشم روشن و گريان گريختم

از خنده هاي وحشي طوفان گريختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

آزرده از ملامت وجدان گزيختم

 

اي سينه در حرارت سوزان خود بسوز

ديگر سراغ شعله ي آتش زمنمگير

مي خواستم كه شعله شوم سركشي كنم

مرغي شدم به كنج قفس بست واسير

 

روحي مشوشم كه شبي بي خبر زخويش

دردامن سكوت بتلخي گريستم

نالان زكرده هاو پشيمان زگفته ها

ديدم كه لايق تووعشق تو نيستم

 

????? ??? ?? شنبه 31 مرداد1388???? 11:15 PM ???? نگار| |

غم غروب نگاهت نشست بر روحم

بمان ستاره كه بي توتنها بهارمي ميرد

ميان دشت بنفشه ,كنار بركه ي عشق

درون شهر دلم,انتظار مي ميرد

دلم به وسعت آلاله هاي غم سرخ است

وجود آبي احساس پاك و باراني است

دلم براي نگاهت بهانه مي گيرد

 

 

????? ??? ?? شنبه 31 مرداد1388???? 12:52 PM ???? نگار| |

میدونی آرزوم چیه؟؟

یه اتاق باشه گرمه گرم... روشنه روشن...تو باشی و من باشم.کف اتاق سنگ باشه،سنگ سفید...

تو منو بغل می کنی که نترسم ، که سردم نشه، که نلرزم!!! یه جوری که تو تکیه دادی به دیوار، منم اومدم نشستم جلوت بهت تکیه دادم ،منو محکم گرفتی ،دو تا دستتم دورم حلقه کردی...

بهت میگم: چشاتومی بندی؟ می گی : آره می گم: قصه می گی؟ می گی :آره! بعد آروم ،آروم توگوشم قصه میگی. یه عالمه قصه ی طولانی ...که هیچوقت تموم نشه... میدونی!! می خوام رگ بزنم... رگ خودمو...رگ مچمو... !! یه حرکت سریع،یه زخم عمیق...بلدی که؟؟؟ ولی تو نمیدونی که می خوام رگ بزنم!!!توچشاتو بستی ونمی بینی که من تیغو از جیبم در آوردم ...

نمی بینی که من چه سریع می زنم ، نمی بینی که چه جوری خون فوران میکنه روی سنگای سفید ،نمی بینی که دستم می سوزه ، لبمو گاز می گیرم ،که نگم آخ!!! که چشاتو باز نکنی و منو نبینی ، تو داری قصه می گی ،دستمو گرفتی ،دستمو میذارم رو زانوهام ، خون می یاد  ...

ازدستم می ریزه رو زانوهام ... از روی زانوهام می ریزه روی سنگای سفید...!!!چقدر مسیر حرکتشون قشنگه... حیف که چشمات بستس و نمی بینی!! تو بغلم کردی و می بینی که سرد شدم، محکمتر بغلم می کنی که گرمم بشه !!می بینی که نا منظم نفس می کشم ... تو دلت می گی: اه! دو باره نفسش گرفته...!

می بینی هر چقدر بیشتر بغلم می کنی ،بیشتر سرد میشم،می بینی که دیگه نفس نمی کشم... چشاتو باز می کنی و می بینی که مردم ...

میدونی ! من ترسیدم ،خودمو بکشم ،از سرد شدن ،از تنهایی مردن، از خون دیدن می ترسیدم...،وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم ،مردن خوب بود ،الان آرومم...گریه نکنیا دیگه من که نیستم اشکاتوپاک کنم،...بگم دوستت دارم ...وتو میون گریه هات بزنی زیر خنده گریه نکن دلم می گیره ها... می شکنه ها ...دل روح نازکه!!!نشکنش...باشه!!!!؟؟؟

????? ??? ?? پنجشنبه 15 مرداد1388???? 2:2 PM ???? نگار| |

عشق یعنی انتظاروانتظار
عشق یعنی هر چه بینی عکس یار
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی سجده ها با چشم تر
عشق یعنی دیده بر در دوختن
عشق یعنی از فراقش سوختن
عشق یعنی سر به در آویختن
عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی چون محمد پا به راه
عشق یعنی همچو یوسف قعرچاه
عشق یعنی لحظه های ناب ناب
عشق یعنی لحظه های التهاب
عشق یعنی گم شدن در کوی دوست
عشق یعنی هر چه در دل آرزوست
عشق یعنی یک تیمم یک نماز
عشق یعنی عالمی راز و نیاز
عشق یعنی یک تبسم یک نگاه
عشق یعنی تکیه گاه و جان پناه
عشق یعنی سوختن یا ساختن
عشق یعنی زندگی را باختن
عشق یعنی همچو من شیدا شدن
عشق یعنی قطره و دریا شدن
عشق یعنی مستی ودیوانگی
عشق یعنی با جهان بیگانگی
عشق یعنی با پرستو پر زدن
عشق یعنی آب بر آذر زدن
عشق یعنی سوزنی آه شبان
عشق یعنی معنی رنگین کمان
عشق یعنی شاعری دل سوخته
عشق یعنی آتشی افروخته
عشق یعنی با گلی گفتن سخن
عشق یعنی خون لاله بر چمن
عشق یعنی شعله بر خرمن زدن
عشق یعنی رسم دل بر هم زدن
عشق یعنی بیستون کندن به دست
عشق یعنی زاهد اما بت پرست
عشق یعنی یک شقایق غرق خون
عشق یعنی درد و محنت در درون
عشق یک تبلور یک سرود
عشق یعنی یک سلام و یک درود
????? ??? ?? شنبه 9 خرداد1388???? 6:15 PM ???? نگار| |

روزام آروم شده از وقتی عشقم برگشته اما خودم نه؟

خدا جونم دوست دارم به خاطر همه ی کمکهات

????? ??? ?? سه شنبه 29 اردیبهشت1388???? 6:20 PM ???? نگار| |

 

 

 

 

شب، همه دروازه‌هايش باز بود

آسمان چون پرنيان ناز بود

 

گرم، در رگ هاي‌ ما، روح شراب

همچو خون مي‌گشت و در اعجاز بود

 

با نوازش‌هاي دلخواه نسيم

نغمه‌هاي ساز در پرواز بود

 

در همه ذرات عالم، بوي عشق

زندگي لبريز از آواز بود

 

بال در بال كبوترهاي ياد

روح من در دوردست راز بود


????? ??? ?? چهارشنبه 23 اردیبهشت1388???? 3:1 PM ???? نگار| |

ديگر اكنون ديري و دوري ست
 كاين پريشان مرد

 اين پريشان
پريشانگرد

 در پس زانوي حيرت مانده ، خاموش است

 سخت بيزار از دل و دست و
زبان بودن

جمله تن ، چون در دريا ، چشم

 پاي تا سر ، چون صدف ، گوش است

 ليك در ژرفاي خاموشي

ناگهان بي ختيار از خويش مي پرسد

كآن چه حالي بود
؟

 آنچه مي ديديم و مي ديدند

 بود خوابي ، يا خيالي بود ؟

خامش ، اي
آواز خوان ! خامش
در كدامين پرده مي گويي ؟

 وز كدامين شور يا بيداد
؟
 با كدامين دلنشين گلبانگ ، مي خواهي

 اين شكسته خاطر پژمرده را از غم كني
آزاد ؟

چركمرده صخره اي در سينه دارد او

 كه نشويد همت هيچ ابر و
بارانش

پهنه ور درياي او خشكيد

 كي كند سيراب جود جويبارانش ؟

 با بهشتي
مرده در دل ،‌كو سر سير بهارانش ؟
خنده ؟ اما خنده اش خميازه را ماند

 عقده
اش پير است و پارينه

 ليك دردش درد زخم تازه را ماند

 گرچه ديگر دوري و
ديري ست

 كه زبانش را ز دندانهاش

 عاجگون ستوار زنجيري ست

 ليكن از
اقصاي تاريك سكوتش ، تلخ

 بي كه خواهد ، يا كه بتواند نخواهد ، گاه

ناگهان
از خويشتن پرسد

راستي را آن چه حالي بود ؟

دوش يا دي ، پار يا پيرار

چه
شبي ، روزي ، چه سالي بود ؟

 راست بود آن رستم دستان

 يا كه سايه ي دوك زالي
بود ؟

 

 


????? ??? ?? پنجشنبه 20 فروردین1388???? 6:45 PM ???? نگار| |

رو به روم یه انتظار بی دلیل

پشت سر خاطره های مبهمه

خیلی وقته از خودم خسته شدم

واسه تکرار من آیینه کمه

 

مثل یک کولی پیر و دوره گرد

دل پوسیده من تو دست ِ باد

تو تمام کوچه ها سر می کشه

ولی اسمتم به یادش نمیاد

 

واپسین لحظه دیدار

منو دست گریه نسپار

توی تردید شب ِ خدانگهدار

اگه خوابم اگه بیدار

توی این فرصت تکرار

بگو عاشقی برای آخرین بار

 

نمی دونم دنبال کدوم شبم

به یه لبخند غریبه دلخوشم

انتظار خط می کشه رو لحظه هام

وقتی که ثانیه ها رو می کُشم

 

تو هراس این تمنای مدام

توی این مرثیه های ناگریز

می دونم میای ولی یه روز دور

می دونم میای ولی یه روز دیر

 

واپسین لحظه دیدار

منو دست گریه نسپار

توی تردید شب ِ خدانگهدار

اگه خوابم اگه بیدار

توی این فرصت تکرار

بگو عاشقی برای آخرین بار ...

 

 

 

 

????? ??? ?? پنجشنبه 20 فروردین1388???? 6:36 PM ???? نگار| |

خورشید جاودانی

در صبح آشنایی شیرین مان ترا


گفتم که مرد عشق نئی باورت نبود

در این غروب تلخ جدایی هنوز هم

می خواهمت چوروز نخستین ولی چه سود!



می خواستی به خاطر سوگند های خوش

در بزم عشق بر سر من جام نشکنی

می خواستی به پاس صفای سرشک من

این گونه دلشکسته به خاکم نیفکنی



پنداشتی که کوره ی سوزان عشق من

دور از نگاه گرم تو خاموش می شود؟

پنداشتی که یاد تو این یاد دلنواز

در تنگنای سینه فراموش می شود

تو رفته ای که بی من تنها سفر کنی

من مانده ام که بی تو شبها سفر کنم

تو رفته ای که عشق من از سر به در کنی

من مانده ام که عشق تو را تاج سر کنم



روزی که پیک مرگ مرا می برد به گور

من چراغ عشق تو را نیز می برم

عشق تو نور عشق تو عشق بزرگ تو است

خورشید جاودانه ی دنیای دیگرم

مرسی جوجو

????? ??? ?? دوشنبه 17 فروردین1388???? 12:56 PM ???? نگار| |


Design By : Night Skin